تبليغاتX
دهکده ایرونی

دهکده ایرونی

کاش همه با هم دوست باشن

ارزش !

 

با ارزشترين چيز در زندگي اين نيست كه چه چيز داريم بلكه اين

است كه چه كساني را داريم .

پائولو كوئليو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 8:13  توسط علی  | 

زن یا شیطان

امان از دست زنها!!!

زن يا شيطان
نمیدونم چرا جنس بعضی زنها انقدر بی احساس و ضد انسانی شده البته من معتقدم بیشتر زنها اینجوری هستند و به قولی شیطان محض هستند.زن جماعت موجودی بسیار مغرور و خودخواه و خودپرست و بی جنبه هست چون اگه خیلی بهش بها بدی حتی ممکنه تو رو از دین هم منع کنه!!! البته شاید خیلی مستقیم نه ولی با رفتارش کاری میکنه که همه چیو ازت میگیره!!! شاید یکی فکر کنه من یکطرفه حرف میزنم ولی فقط کافیه کمی به رفتاز خانمها دقت کنه آقا پسرها به دوست دخترشون توجه کنن و آقایون به خانمهاشون!!!همیشه این موجودات به همجنسان خودشون حسادت میکنن خیلی هم شدید و حتی حاضر نیستند دوست پسرشون یا همسرشون به زنان اطراف از روی ادب هم سلام کنه و یا کمکی بکنه!!!آخه مگه هر پسری و هر مردی به جنس مخالف کمک کنه منظور خاصی داره؟؟؟آیا شما فکر کردین آقایون موجوداتی هستند که همش دنبال شما مثل سگ درحال دویدن هستند؟؟؟نه اصلا همچین چیزی نیست حالا شاید یک سری از آقایون اینجوری باشن ولی بیشترشون انسانهای شریف و زحمتکش و با وجدانی هستند.من حاضرم قسم بخورم علت انحراف بیشتر آقایون و بیشتر مشکلات اخلاقی جامعه ناشی از رفتار ناصحیح خانمها هست.فقط کافیه کمی دقیق و واقعنگر باشیم...واقعا وقتی علتی برای ایجاد مشکل نباشه مشکلی پیش نمیاد.تا تحریکی از جانب خانمها صورت نگیر هیچ مردی جرات نمیکنه کاری بکنه...

واقعا نمیشه جنس زن رو شناخت و درکل باید گفت اونها واقعا غیر قابل تحمل و در بعضی وقتها نفرت انگیز میشن و این با اصل آفرینش اونها مغایرت داره و واقعا بعضی وقتها رفتارشون باعث تاسفه!!!

عشق از دید یک زن:

اول پول طرف مقابل دوم موقعیت شغلی طرف و سوم قیافه و هیکل مرد هست 

به هر حال میخواد با هریک از موارد فوق به همجنس خودش فخر بفروشه . با یه امتحان ساده میشه فهمید همه فداشدنها و عشوه هاش کشکه. طرف بی پول بشه یا موقعیت شغلیش از دست بره یا قیافش زشت بشه یا هیکلش ضعیف بشه خیلی راحت به یکی بهتر میفروشدش .زن موجودی دو رو و بسیار خطرناکه که حتی میتونه و قدرتشو داره که بخاطر حسادت به همجنسش خیلی از زندگیها رو نابود کنه .دوتا برادر تا وقتی مجردن با هم برادرن و برابر ولی به محض ازدواج یکی از این دو موجودیت زن یه فاصله بینشون میندازه و با ازدواج برادر دوم بعلت حسادت به جاری  باعث میشه برادریشونم از بین بره بعبارتی زن نماینده شیطان در بین مردهاست.توصیه میکنم آقا پسرها خیلی مواظب باشن و راحت گول شیطان رو نخورن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 21:56  توسط علی  | 

فرق زن دیروز با زن امروز

صبح ساعت 5

قدیم: به آهستگی از خواب بیدار میشود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها میرود تا تخم مرغها را جمع كند

جدید: مثل خرچنگ به رختخواب چسبیده و خر و پف میكند.

 صبح ساعت 6

قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم كرده است ، سفره صبحانه را باعشق و علاقه انداخته و با مهربانی مشغول بوسیدن صورت آقای شوهر است تا از خواب بیدار شود.

جدید: بازهم خوابیده است

 صبح ساعت 7

قدیم: مشغول مشایعت آقای شوهر است كه از در خانه بیرون میرود و هزار تا دعا و صلوات برای سلامتی شوهر كرده و پشت سرش به او فوت میكند.

جدید: هنوز كپیده است.

 صبح ساعت 11

قدیم: مشغول رسیدگی به بچه ها و پاك كردن لپه برای درست كردن ناهار است.

جدید: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز كرده و در با دست در حال بررسی جوش های روی كمرش است

 ظهر ساعت 12

قدیم: مشغول مزه كردن پلو به جهت تنظیم نمك آن است.

جدید: در حال آرایش كردن با همسایه طبقه بالا در مورد انواع پازیشن های جدید جهت چیز صحبت میكند

 ظهر ساعت 13

قدیم: در حال شستن جوراب و لباسهای آقای خانه درون طشت وسط حیاط خلوت میباشد.

جدید: در حال روشن كردن ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی و البته غرغر كردن است.

 ظهر ساعت 14

قدیم: در حال مالیدن پای آقای شوهر كه برای خوردن ناهار به خانه آمده است میباشد. جهت حض جمیل بردن آقای شوهر ، دامن گل گلی خود را پوشیده است.

جدید: در حال انداختن یك غذای آماده درون میكرفر بوده و در همان حال در حال تماشای FashionTV میباشد.

 ظهر ساعت 15

قدیم: در حال جارو كردن حیاط خانه و تمیز كردن لانه مرغها و بردن علوفه برای گاوشان میباشد.

جدید: با یكی از دوستانش به پاساژ صدف برای خرید رفته است.

 عصر ساعت 16

قدیم: مشغول شستن پاهای كودكشان است كه به دلیل دویدن در كوچه خونی شده است.

جدید: در حال پرو كردن لباسهای خریداری شده است. در همان حال هم نیم نگاهی هم به شكم خود دارد كه جدیداً چاقی را فریاد میكشد.

 عصر ساعت 17

قدیم: دم در خانه ایستاده است تا آقای شوهر بیاید.

جدید: در لابی نشسته است تا با آقای شوهر به خرید برود.

 عصر ساعت 18

قدیم: برای شوهر خود چای آورده و مانند یك خانم كنار شوهرش در حال صحبت با او است.

جدید: از این مغازه به آن مغازه شوهر بیچاره خود را میبرد.

 شب ساعت 19

قدیم: سفره شام را انداخته و شوهر را برای خوردن شام دعوت میكند..

جدید: هنوز در حال خرید است.

 شب ساعت 20

قدیم: در حال شستن ظروف شام ، كنار حوضه خانه است.

جدید: كماكان در حال خرید است..

 شب ساعت 21

قدیم: در حال چاق نمودن قلیان آقای همسر میباشد.

جدید: در رستوران ، پیتزا میل میفرمایند.

 شب ساعت 22

قدیم: رختخواب ها را پهن كرده است برای خوابیدن . در حال ریختن گل سرخ روی متكای آقای خانه است تا خوش بو شود.

جدید: در حال غرغر كردن بر سر وضعیت ترافیك است.

 شب ساعت 23 و 24

قدیم: ...

جدید: در حال مشاهده ماهواره هستند ایشون ، لطفاً مزاحم نشوید.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:23  توسط علی  | 

پدر عزیزم

پدر عزیزم سلام

پدر خوبم خیلی دلم تنگه الان نزدیک به ۷ ماهه از پیش ما رفتی ولی هنوز نتونستم رفتنتو باور کنم!

پدر مهربانم هیچوقت نمیتونم چهره معصوم و پاکت رو از یاد ببرم

پدر خوبم هیچوقت فراموشم نکن و تنهام نذار

من اگه ۱۰۰ ساله هم بشم باز پسرتم و به حمایتت نیاز دارم

پدر خوبم خواهش میکنم از خدا بخواه به من آرامش بده

پدر جان دلم خیلی برات تنگ شده و بغض داره خفم میکنه

دوستت دارم پدر همیشه ماندنی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 3:36  توسط علی  | 

مردان بی وفا بخونن

 

 اگه قصد جدایی از عشقی داری که زمانی دوسش داشتی اینو بخون

اینو گذاشتم واسه اونایی که بیوفایی رو خوب بلدن.. بخونید بعد برید بی وفایی کنید

 یکی ا داستانهای فوق العاده و عبرت آموز (اگه داری از عشقی که زمانی دوسش داشتی جدا میشی بخون)

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون.
روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 13:50  توسط علی  | 

برای پسر عموی عزیزم علی و همسر محترمش وحیده خانم

سلام علی جون

علی جونم امروز عکس پویا و نیوشا رو گذاشتم تو وبلاگم  وبلاگتونم امشب سعی میکنم ردیف کنم در ضمن هروقت نت شما درست شد یعنی وبکم گرفتین عمو رو میارم خونمون باهاش حرف بزنین.

پس منتظرتون میمونم

از طرف ما ستاره کوچولو رو ببوس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 11:48  توسط علی  | 

دلنوشته

 

از تو مينويسم          در لحظات سخت تنهائي     

توئي كه نبودنت را با ذره ذره وجودم احساس ميكردم

و با تو بودن را با جوهر خيال بر پرده سفيد رويا نقاشي ميكردم

ولي

ابر سياه جدائي باران نفرت را بر پرده نقاشيم باريد

و نقش زيباي تو را پاك كرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 18:1  توسط علی  | 

سال نو مبارک

سال ۸۸ پدر عزیزم درگذشت و بدترین سال عمرم تا به حال بود و انشاالله خواهد بود اصلا این سال رو دوست ندارم

 

اما:

سال ۱۳۸۹ مبارک باد

 

انشاالله برای همه

 

انسانهای

 

روی زمین سال خوبی

 

باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 19:3  توسط علی  | 

روزهای بی حوصلگی

چه روزهای بدی!

روزهای سرد بی حوصلگی

روزهائی کنار رود خیال با حس بی رنگی

روزهائی که انگشتها هم حوصله همو ندارن

روزهائی که هیچ احساسی نیست حتی احساس نفرت

روزهائی که همه چی سرده و غبار سرد روح لطیف رو ضخمت و بی روح میکنه

روزهائی که حتی نمیشه جمله ای ساخت

روزهائی که حرفها نامفهومه و جائی برای نشستن پیدا نمیشه

چه روزهای بدی

چه روزهای بدی

و چه روزهای بدی

لبخند چقد مسخره ست!

و سکوت یه کم زیباست

سکوتی مبهم و بدون اندیشیدن

روزهائی که حال میده مثل یه مجسمه سنگی به جائی خیره بشی و هیچی نگی

و حتی حرفهای کسی رو هم نشنوی

این روزها اصلا حس جواب دادن به کامنتها هم وجود نداره

دنیا خیلی زشت شده

هیچی احساس نداره

حتی بوی تند علف های بهاری رو هم نمیشه حس کرد

با کسی بودن هم زیبا نیست

خط اطو هم زیاد مهم نیست

هیچ عطری هم ارزش بوئیدن  نداره

و غذا خوردن هم لذتی نداره

فقط باید یه مجسمه سنگی شد و بس

تمام.

راستی اینو هم بگم:

پدر چند وقتیه خبرمو نمیگیره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 19:28  توسط علی  | 

ازدواج به سبک یک بچه دبستانی!

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 14:41  توسط علی  | 

دعاهای کودکانه!

سلام من این مطالبو نمیدونم از کدوم سایت گرفتم ولی  به هر حال خیلی جالبه:

خدای عزیز،
من به اون عروسی رفتم و اون ها درست وسط کلیسا همدیگه رو بوسیدن! این کار مشکلی نداره؟
خدای عزیز،
من فکر میکنم که دستگاه "منگنه زن کاغذ" یکی از بزرگترین اختراعاتت باشه.
خدای عزیز،
من بهت فکر میکنم، حتی بعضی وقت ها که مشغول دعا هم نیستم!
خدای عزیز،
بابت برادر کوچولویی که بهم دادی ازت ممنونم، ولی دعای من برای یه توله سگ بود.
خدای عزیز، شرط می بندم که کار خیلی سختیه که همه ی آدم های دنیا رو دوست داشته باشی، من که فقط 4 نفر توی خانواده ام دارم هرگز نتونستم این کار رو بکنم.

خدای عزیز!
در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟
جین
خدای عزیز!
آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟
لوسی
خدای عزیز!
این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟
آنیتا
خدای عزیز!
آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟
نورما
خدای عزیز!
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
جان

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.
دارلا
جویس
خدای عزیز!
وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی.
دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)
خدای عزیز!
لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.
بروس
خدای عزیز!
برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها!
دنی
خدای عزیز!
من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.
تام
خدای عزیز!
برادرم یه چیزایی دربار
ۀ به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟
مارشا
خدای عزیز!
ما خواندهایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده.
با احترام دونا

خدای عزیز!
لازم نیست نگران من باشی.. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم.
دین
خدای عزیز!
فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم.
چارلز
خدای عزیز!
هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.

لطفا آمین بگویید


این دعا ها از بچه های ایران است.
* آرزو دارم سر آمپول ها نرم باشد (تاده، 5 ساله)
* خدایا یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد (کیانمهر،7ساله)
* خدای عزیز!در سال جدید کمک کن تا مادر بزرگم دوباره دندان در بیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد(الناز، 10 ساله)
* آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند.آن ها هر سال عیدی هایی را که من جمع آوری می کنم از من می گیرند و به بچه آن هایی می دهند که به من عیدی می دهند.(سحر، 9 ساله)
* بسم الله الرحمن الحیم. خدایا!از تو می خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند.آخه او سرباز فراری است.مادرم هی غصه می خورد و می گوید کی کارت پایان خدمت می گیری؟(حسن،9ساله)
* خدایا کاری کن وقتی آدم ها می خوان دروغ بگن یادشون بره!(پویا، 10 ساله)
* خدا جون تو که اینقدر بزرگ هستی چه طوری میای خونه ما؟دعا می کنم در سال جدید به این سوالم جواب بدی!(پیمان،10 ساله)
* خدایا در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه ی بچه های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ی ما بتوانیم داروی «اکس جید» بخریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه مان مانند بچه های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم...(مهسا،11 ساله)
* خدایا شفای مریض ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلواتَ گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد.الهی آمین.(مهدی ،11 ساله)
* خدایا دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم.(مینا،8 ساله)
* خدایا تمام بچه های کلاس ما زن داداش دارند از تو می خواهم مرا زن داداش دار کنی!(زهرا ،11 ساله)
* خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ان شاءالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم مان هم مرا بوس کند!(امیرحسام،6 ساله)
* خدایا دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ ختراع شود تا رفتگران خسته نشوند(فاطمه،11 ساله)
* ای خدا من بعضی وقت ها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیفتی و یادت نرود!(شقایق،9 ساله)
* خدای عزیزم! سلام . من پارسال با دوستم در خونه ها را می زدیم و فرار می کردیم خدایا منو ببخش و اگه مردم به خاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کارو نمی کنم!(دلنیا،َ10 ساله)
* آرزو دارم به جای اینکه من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند.آن وقت آنها هم می فهمند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی گرفتند!(هدیه،12 ساله)
* خدایا برام یک عروسک بده برای داداشم یک ماشین پلیس بده.(مریم،6 ساله)
* من دعا می کنم خودمان نه،همه ی مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.(المیرا،11 ساله)
* خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی خوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ من در سال جدید دعا می کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!(نیشتمان،10 ساله)
* خدای مهربان من یک جفت کفش می خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدا!(رویا،7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن / 9 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین / 11 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق / 11 ساله)
دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک / 8 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)
خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین / 7 ساله)
خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
دعای یک کودک ایرانی :
خدای خوبم چرا روزها دارد این قدر زود می گذرد ؟ آخه من زود بزرگ می شوم .
خدای خوبم چرا بارون و برف نمی بارد ؟ آخه من می ترسم از تشنگی بمیرم .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 19:12  توسط علی  | 

شعر بسیار بسیار زیبای آذری از هوشنگ جعفری -با ترجمه فارسی

واقعا شعرهای زیبای آذری ارزش خوندن دارن در ضمن وقتی با لهجه خاص و زیبای آذری بیان بشه خیلی زیباتره

یارین بویون قوجاخلادیم یارآغلادی من آغلادیم

دست بر گردت بار انداختم يار گريست و من گريستم

ییغشدی قونشولار بوتون جار آغلادی من آغلادیم

همسايه ها جمع شدند همه همسايه گريست و گريستم

باشیندا قارلی داغلارا دانشدیم آیرلیق سوزون

به قله هاي پوشيده از برف حديث جدايي گفتم

بیر آه چکیب باشینداکی قار آغلادی من آغلادیم

آهي كشيد برفش گريست و من گريستم

طاریمدا نار آغاجلاری منی گوروب دانیشدیلار

(طارم از شهرستانهاي زنجان) درختان انار طارم مرا ديدند به حرف آمدند

بویومو زیتون اوشاخدی نار آغلادی من آغلادیم

زيتون نازم را كشيد و انار گريست و من گريستم

ایله که اسدی بیر خزان تالاندی گوللیرم منیم

چون باد پائيزي وزيدن گرفت و گلهاي من به تاراج رفت

خبر چاتینجا بولبوله خار آغلادی من آغلادیم

تا خبر به بلبل برسد خار گريست و من گريستم

اورک سوزون دئدیم تارا سیملر اولدی پارا پارا

حرف دل را چو با تار گفتم سيمهايش پاره پاره شد

یاواش یاواش سیزیلدادی تار آغلادی من آغلادیم

با سوزي آرام تار گريست و من گريستم

دئدیم کی حق منیم کی دیر باشیمی چکدیلر دارا

گفتم كه حق بامن است و سرم را به دار كشيدند

طنف سیخاندا بوینومو دار آغلادی من آغلادیم

وقتي طناب دار گردنم را مي فشرد دار گريست و من گريستم 

جعفری یم بویوم بالا غم اورکده قالا قالا

كوچكتون جعفري با سنيه اي مالامال دردم

یار جانمی آلا آلا یار آغلادی من آغلادیم

 

-----

در حالي جان به يار تقديم مي كنم يار گريست و من گريستم 

 

برگرفته از وبلاگ زیبای:http://mohammad56.blogfa.com/
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 11:32  توسط علی  | 

امیر ارسلان نامدار!

سلام به دوستانی که میان و گهگاهی سرکی به نانوشته های من میکشن

امروز میخوام یه پیشنهاد خوب بهتون بدم و اون اینه که برین هر جور شده کتاب امیر ارسلان نامدار رو پیدا کنین و بخونین!!!واقعا می ارزه و من هرچی تعریف کنم کم گفتم

به نظر من این کتاب و یا درکل داستان امیر ارسلان نامدار یه شاهکاره که اگه یه روز یه کارگردان بزرگ هالیوودی مثل اسپیلبرگ بخواد اونو به فیلم در بیاره و بتونه همه صحنه های داستان رو همونطور که توصیف میشه بسازه این فیلم بهترین فیلم قرن خواهد شد.(من همینجا از آقای اسپیلبرگ خواهش میکنم اگه ممکنه با من تماس بگیره تا با جدیت تمام ازش بخوام این فیلمو بسازه که نونش تو روغنه)باور کنید جدی میگم.

خود من خیلی اتفاقی از یکی از آشناهامون آقای فغان قدمنان که ۳۰ سال پیش این داستان رو خونده بود پیشنهاد گرفتم بخونمش و با شناختی که ازین آقا داشتم مطمئن بودم الکی پیشنهاد هر کتابی رو به من نمیده تازه یکی از کتابفروشان قدیمی کار گرگان آقای مازندرانی هم به من گفته بود بهت قول میدم شبا تا ۱۰۰ صفحه از داستانو نخونی خوابت نمیبره و واقعا همینطورم شد .یاد آوری کنم  این یکی خیلی عجیبه و نمیشه از خوندنش گذشت.الان که فکر میکنم میبینم واقعا ادبیات ایران در جهان بی نظیره البته نگین دیر متوجهم شدما! بعنوان مثال شاهنامه فردوسی رو چطور میشه توصیف کرد!!! و همینطور کتابهای ادبی دیگر رو که هرکدوم برای خودشون یه معجزه ادبی بزرگ هستند و میخوام بگم دست نامداران بزرگ ایرانی درد نکنه که الان ما هر اعتباری در جهان داشته باشیم از صدقه سری اونهاست...

و اینطور میشه که به ایرونی بودنمون میبالیم و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 12:26  توسط علی  | 

ای بمیری اینترنت!!!!!!!!

سلام

 من نمیدونم کیو باید نفرین کرد؟

مخترع  کاشف پدید اورنده تولید کننده یا خالق دنیای اینترنت؟

خودمو که چرا بی سواد نموندمو آلوده اینترنت شدم؟

مسولین مخابراتو با اون دستگاههای لگنشون؟

آخه کیو نفرین کنم که خیلی دلم از دست این سرعت پائین و دیوونه کننده پره!!!

خدایا بکش هممونو راحت کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:25  توسط علی  | 

یاد گذشته بخیر

سلام

نمیدونم الان کی میاد این مطلبو میخونه؟ولی هر کدوم از دوستای قدیمی که میاد وبم دوست دارم حداقل یه جمله برام کامنت بذاره دلم براتون تنگ شده خیلی وقته خبری ازتون نیست.بابا اینقد بی معرفت نباشین یه سری به من بزنین واقعا دلم براتون تنگ شده چه روزای خوبی بود صبح که میومدم نت کلی کامنت داشتم از... حالا چرا نمیاین آخه بی معرفتا درسته هرکی باید بره سر خونه زندگیش ولی خوب دوستاتونو که نباید فراموش کنین؟ شمائی که اینقد قربون صدقه هم میرفتین !!!یعنی همش الکی بود و دروغ؟؟؟

واقعا متاسفم

ببینید دلم برای روزای قشنگ گذشته تنگ شده

اون موقع من ساعت ۵ صبح کافی نتمو باز میکردم و اول صبح به دوستام سر میزدم براشون کامنت میذاشتم واقعا چه روزای خوبی بود اول صبح با خوندن کامنتاتون انرژی میگرفتمو تا ۱۱ شب کار میکردم اصلا هم خسته نمیشدم من ۴ سال اینجوری کار میکردم و همش از شما انرزی میگرفتم از شما دوستای خوبم ولی الان چی از وقتی رفتم شما هم منو فراموش کردین و حتی یه سلامم نمیدین واقعا ناراحتم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 10:56  توسط علی  | 

پدر خوبم سلام

الان نزدیک به دو ماه از رفتنت میگذره ولی هنوز نتونستم باور کنم!!!

پدر خوبم همیشه از روزی که باید بخاطر رفتنت لباس سیاه عزا بپوشم میترسیدم

پدر خوبم هنوز هم باور نمیکنم که دیگه نمیتونم صورت مهربونتو ببینم  هنوز باورم نمیشه دیگه نمیتونم باهات شوخی کنم و بعضی وقتا یکم شیطونی کنم و اذیتت کنم

پدر خوبم دلم برات تنگ شده پدر خوبم تا کی باید صبر کنم که نوبت من هم برسه و اونوقت بتونم بیام پیشت و محکم بغلت کنمتازه معلوم نیست منو پیشت راه بدن یا نه و اگه نذارن بیام دیدنت چیکار باید بکنم

پدر خوبم وقتی یاد روزهائی می افتم که با تو سپری کردم دیووونه میشم وفتی یاد روزهای آخر با تو بودن می افتم دیووونه میشم

پدر خوبم یاد اون روزی که تو بیمارستان رو تخت نشوندمت و تو گفتی بابا تنمو ماساژ بده درد میکنه

یاد روزی که آب میخواستی ولی نای گفتن نداشتی و با دست بهم اشاره کردی

و یاد همه روزهائی که بخاطر ما سختی کشیدی

پدر خوبم چطوری میتونم اینها رو فراموش کنم؟؟؟

هیچوقت انتظار نداشته باش که بی خیال رفتنت بشم و آروم بمونم

پدر خوبم  سعی میکنم از تمام رفتارهای خوبت الگو بگیرم و عمل کنم تا روحت شاد باشه و مطمئنم اینجوری خدا هم بیشتر از تو راضی میشه

پدر خوبم نمیگم دوستت داشتم  میگم دوستت دارم و همیشه بیادتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 3:42  توسط علی  | 

پدر عزیزم رفت

 

پدرم برای همیشه منو تنها گذاشت و رفت و یک غم سنگین تو سینه من بجا گذاشت

پدر عزیزم دوستت داشتم و دارم و همیشه بیادت خواهم ماند

 

خیلی ساده ساده بگم:دوستت دارم پدر بزرگوارم

امیدوارم روحت همیشه شاد باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:19  توسط علی  | 

اگر مسلمان نیستید آزاده باشید

من تا جائی که تونستم سعی کردم آزاده باشم البته بیشتر آزاد

بودم تا آزاده چون یکم ترسو تشریف دارم!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:19  توسط علی  | 

سلام

سلام دوستان

چه خبر؟
ظاهرا خبری نیست...

من هستم

همین دور و برا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:18  توسط علی  | 

خداحافظ آرین

کافی نت آرین واگذار شد به یه خوشبخت

در اوج موفقیت کافی نت آرین با موقعیت بسیار عالی واگذار شد

انشاالله خیر ببینه

من هم میرم ولی نمیدونم به کجا...

خدانگهدار

---------

وبلاگم احتمالا سرپا بمونه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 14:28  توسط علی  | 

من هنوز هم هستم

سلام

امروز اومدم اعلام موجوديت كنم!!!

با همه مشكلاتي كه پيش رو دارم فعلا هنوز هم استقامت ميكنم

ديروز از طرف تعزيرات كه براي بازرسي اومده بودن ظاهرا به جرم گرونفروشي اينترنت دعوت به پاسخگوئي شدمالبته هنوز ثابت نشده و من هفته ديگه انشاالله با دلايل قانع كننده ثابت ميكنم هيچگونه تخلفي ندارم در ضمن قيمتهاي ما كاملا مشخص و ثابته و بنده هميشه سعي كردم انصاف رو رعايت كنم و قاضي عادل رو فقط خدا ميدونم و اون خودش بهتر ميدونه توي دل من چي ميگذره و چه احساسي به همنوعانم دارم

امروزم همكارمو(خواهرزادم) فرستادم براي خريد كابل شبكه فروشنده بي انصاف كابل متري ۴۰۰ تومني رو ميخواست ۸۰۰ حساب كنه كه خوشبختانه با درخواست فاكتور و مهر ويكمي هم تهديد(هنر خانومها)طرف جاخورد و كابل رو پس گرفت

من موندم بازرساي محترم تعزيرات و بازرگاني و غيره كجا تشريف دارن ؟؟؟

اي بابا اينم از حال و روز ما مگه ميذارن آدم يه روز دلش خوش باشه كه داره كار ميكنه يه روز اين اداره گير ميده فرداش اون اداره گير ميده پس فردا اتحاديه گير ميده

منكه دلم ميخواد برم بخوابميه خواب رويائي و شيرن بعدشم بشينم يه ليوان بزرگ چاي غليظ معتادي بخورم بعدشم بشينم به درختاي حياطمون آب بدم

آره بهترين كار همينه

پس تا بعد

خدانگهدارتون به اميد ديداري دوباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:22  توسط علی  | 

انتخابات و تاثیر اون بر درآمد کافی نت آرین

سلام دوستان

این روزا بعد از پشت سر گذاشتن انتخابات ریاست جمهوری متاسفانه با هرج و مرجی که تو شهر پيش اومده من نگران كاهش درآمد كافي نت هستم كما اينكه اين شلوغيها بي تاثير هم نبوده(كاهش حضور مشتري و همينطور كاهش سرعت اينترنت!!!) و روند كاهش درآمد كاملا محسوسه اميدوارم كشور هر چه سريعتر به يك ثبات قطعي برسه و آرامش به كشور برگرده حالا كاري ندارم كي با كي دعوا داره ولي من دوست ندارم در كل مردم صدمه ببينند من و امثال من داريم ماهيانه كلي هزينه ميكنيم تا كارمون بچرخه و بي ثباتي سياسي مملكت اصلا به سود ما نيست در ضمن من هيچوقت از بازيهاي سياسي خوشم نيومده و نمياد چون در نهايت اين مردم هستند كه صدمه ميبينن و من اينو دوست ندارم بعدشم اينكه اين درگيرها بين خود مردم ما صورت ميگره و ما مردم عادي رو در روي هم قرار ميگيرم كه اصلا خوب نيست در زمان جنگ ما مقابل دشمن كشورمون بوديم و اگه صدمه هم ميديديم غمي نبود چون داشتيم دفاع ميكردم .

فعلا یاهو مسنجرم که تعطیل شد  فیس بوک و کلوپ هم رفتن رو هوا !!! احتمالا چند روز آینده اینترنت کلا قطع میشه و خیال همه راحت میشه

به امید سرفرازی ایران زیبا..................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:40  توسط علی  | 

درآمد رفت بالا

سلام

شکر خدا بعد از یه مرحله بحرانی رکود اقتصادی در کافی نت آرین این روزها درآمد بسیار عالی و راضی کننده هست البته با محاسبات سخت و طاقت فرسا در دفتر دخل و خرج مشخص شد درآمد روزهای بیکاری هم با احتساب روزهای پرکار و دریافت میانگین بسیار خوشحال کننده و امیدوار کننده هست

خدا رو صد هزار بار شکر میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:28  توسط علی  | 

تاثیر کاهش قیمت جهانی نفت و بارندگی گرگان بر درآمد روزانه کافی نت آرین

در هفته ها و روزهای اخیر با کاهش شدید قیمت جهانی نفت و کم شدن پول تو جیبی دانشجویان دانشگاه منابع طبیعی گرگان و سایر دانشگاههای نزدیک به کافی نت آرین متاسفانه درآمد کافی نت به مقدار قابل توجهی کاهش یافته است همچنین با ادامه روند بارندگی  و سردی هوا مشتریهای ثابت کافی نت هم ترجیح دادند در خانه کنار بخاری بمانند و چرت بزنند

در همین حیر و بیری ظاهرا صاحب مغازه هم جهت دریافت اجاره ماهیانه شدیدا التماس دعا فرمودند در ضمن به علت نپرداختن اشتراک از شرکت پارس تهدید به قطع  اینترنت شدم از مامور برق هم اخطاریه ای مبنی بر قطع برق در صورت عدم پرداخت بدهی دریافت کردم پول تلفن هم سر سام آور اومده و فعلا تلفن دوطرفه قطعه (اگه باور ندارین یه تک بزینن کافی نت)

این روزا برای اینکه افسرده نشم توی باغچه خونه مشغول سبزیکاری هستم و تو نت هم سرچ دار و درخت میکنم میخوام یه نهال آووکادو پیدا کنم و پیوند زدن رو هم از تو اینترنت دارم یاد میگیرم میخوام فعلا رو انجیر پائیزه حیاطم یه تست پیوند اساسی بزنمراستی باید یه سمپاش تلمبه ای بخرم چون با این رطوبت زیاد هوا درختا زود شته و قارچ میگیرن در ضمن تو فکر کاشت دوباره کدو حلوائی و هندوانه هستم چون بذرهائی که کاشتم ظاهرا زیر خاک پوسیده باشن خیارها هم که اصلا خیال ندارن در بیان

خوب دیگه اینم از حال و روز ما

راستی یه چیزی باید بگم و اونم اینکه خدا بیامرزه جد و آباد کاشف یا مخترع اینترنت رو واقعا دستش درد نکنه خدا همه فک و فامیلاشم بیامرزه چون واقعا من هر اطلاعاتی نیاز داشته باشم از اینترنت میگیرم تو هر زمینه ای واقعا دمش گرم این اینترنت خیلی خیلی ارزش داره باید بیشتر قدرشو بدونیم

تا بعد...

(اگه یکی هست که تو سازمان هواشناسی آشنا داره خواهشا یه پارتی بازی کنه بگه هوا رو درست کنن آخه این که نشد وضع هر روز بارندگی  یخ کردیم بابا)

 

-----------------------

عناوین مهم:

۱-ارائه فرم ویرایش ثبت نام آزمون سراسری از ۲۹ فروردین تا ۳۱ فروردین در سایت سازمان سنجش

۲-ثبت نام اینترنتی سفر به کربلا در سایت حج از ۲۸ فروردین تا ۳ اردیبهشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:53  توسط علی  | 

خداشناسی

در زندگی طوری باش که آنانکه خدا را نمی شناسند تو را که می شناسند خدا را بشناسند...

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:26  توسط علی  | 

سخنان دكتر علي شريعتي در جملات عاشقانه

سخنان دكتر علي شريعتي در جملات عاشقانه

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد

خدایا

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم

هرکجا آزادگی هست ببخشایم

وهر کجا غم هست شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم

بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم

و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:9  توسط علی  | 

دختر تهرونی و دختر آمریکائی

American Girl

جنس: دختر
مکان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده
سن: بین بیست تا بیست و پنج
تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دکترای میکروبیولوژی
موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی
یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده روی سینه، … در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا… به مدت 7 ساعت.
فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریکا، عضو گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی “فمینیست های مذکر گرا” ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ برابری طلبانه همجنس گرایان کالیفرنیا….
آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش…وقتی که در اتاق انتظار دفتر یک وکیل زن نشسته بود.
نوع لباس:شلوار جین..کفش کوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now
نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیکور پدیکور چیست!!
قد:مایکل جکسون منهای 20 سانت
تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد… دوباره بر میگردد بالا
تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا
موضوع قالب اس ام اس:“رسیدی خونه عزیزم؟”
موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد
موسیقی مورد علاقه: کانتری
بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب
محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی، گوشی موبایل بلک بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار، یک هندبوک رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو
… …

Iranian Girl
جنس: دختر
مکان: شمال غرب تهران، ایران
سن: بین بیست تا بیست و پنج
تحصیلات:فوق دیپلم برق شاخه الکترونیک ، دانشجوی لیسانس کامپیوتر شاخه نرم افزار
موضع پایان نامه: تاثیر زبان برنامه نویسی  پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر
یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار ترانه جدید امینم روی ساعد دست نوشته می شود.
فعالیت های اجتماعی: تجمع در یک 206 با همکلاسی ها و کل دست فرمان با پسری که کمری دارد.
آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم…. در خانه دانشجویی دوستان
نوع لباس: شلوار پلنگی گشاد، تی شرت مشکی با عکس “50 سنت” ، کتانی به سایز 52
نوع آرایش: لب- بریتنی، مو- کامرون دیاز، تتو ابرو- آنجلینا جولی،سایه- شقایق فراهانی، سینه- رنه زوئلنگر
قد: یک چهار پایه + 20 سانت!!
تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد…. موتور می اید پایین!
تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا
موضوع قالب اس ام اس: جغرافیا،فمینیسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، شب، ، س-کــ .س قبل از ازدواج، سلامت جنسی، مشاوره جنسی و کلمات قصار آنتونی رابینز
موضوع جالب روی دست: جای تیغ روی مچ
موسیقی مورد علاقه: هیوی متال
بیماری یا نارسایی: سوء تغذیه، میگرن مزمن، افسردگی شدید، زخم معده، پوکی استخوان، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری
محتویات داخل کوله: کبریت، چاقو، ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه، مهره مار، یک اتود، سی دی آهنگ های رضا پیشرو و زدبازی،

 

این مطلب کپی شده میباشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:9  توسط علی  | 

خدا

در این تنهائی
زیر نور مهتاب سایه ای میبینم

که بسوی من دست دراز کرده است
شاید او همان خدائی است که همه میگویند

آری اینگونه است که اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست و با من هست
سالهاست بدنبال او میگردم
سالهاست نام او را میشنوم و در کتابها میخوانم

سالهاست در ذهن پریشانم تجسمش میکنم

سالهاست خدا را ميفهمم ولي نميفهمم او كيست

خدايا  تو خدا نيستي چون خداي تنها براي عظمتت تو اندك است

تو قدرت لايزال هستي و تو رحمت بي پاياني...

پس هميشه بامن باش و تنهايم نگذار

متشكرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:22  توسط علی  | 

خوش بحالت درخت

کاش من هم چوپان بودم
کاش من هم میتوانستم قایقی بسازم
کاش من هم کودکی بودم
بدنبال بادبادکی میدویدم و دنیا برای من میشد
کاش
کاش همه خستگیهام میریخت
آخ خدا  من خیلی خسته هستم

خوابم میاد

کاش میشد سرمو بذارم روی میز و ساعتها بخوابم و کسی بیدارم نکنه

گرمای بخاری چه لطافتی داره

بیرون برگهای زرد درختان مثل بارون رو زمین میریزن

خش خش برگها زیر پای عابرین چه حس قشنگی میده

کاش من هم درخت بودم و از پائیز تا بهار میخوابیدم

خوش بحالت درخت

خوش بحالت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:50  توسط علی  | 

نرم افزار قرآن کریم جز’30

سلام دوستان

امروز لینک دانلود جزء ۳۰ قرآن کریم رو میذارم امیدوارم استفاده ببرید.

جز’30 قرآن مجید  

(حجم:۱۱مگابايت)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:14  توسط علی  |