تبليغاتX
دهکده ایرونی

دهکده ایرونی

کاش همه با هم دوست باشن

سال 1390 علی در زندان ...بند محکومین به اعدام

سلاااااااااااااااااااااااااام آزادی

کجائی آزادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان قدرتو میدونم

دوستان من تو زندانم الان از پشت میله های زندان این مطالبو براتون

میفرستم
به من اجازه دادن یه لپ تاپ بیارم و یه خط ای دی اس ال به من دادن
دمشون گرم
وای که چه جای خوبیه این زندااااااااااااااااااااااااان

من فکرشم نمیکردم کشور ما اینقدر پیشرفت بکنه که تو زندوناشم امکانات به روز باشه تازه من هر هرفته 35 ساعت سهمیه اینترنت دارم و یه کوپن خرید لوازم جانبی کامپیوترم دادن به من

در ضمن من در دادگاه محکوم به مرگ شدم اونم مرگ با اینترنت یعنی منو میشونن جلوی سیستم با یه مانیتور آر تی سی زغالی اینقدر اینترنت کار کنم تا چشم دراد و از خستگی بمیرم یه روش دیگه هم هست و اینکه یه سیستم میذارن جلوم با اینترنت سرعت بالا ولی موس و کیبوردشو نمیدن تا از حسرت بمیرم
وای که چه مرگ شیرینی البته مرگ حسرتی خیلی تلخه خدا نصیب هیچکی نکنه

خوب  جرمم چی بود؟
خودمم نمیدونم چیزی که توی دادگاه گفتن نشر اکاذیب و تشویش افکار عمومی در جهت نوشتن کتاب جدیدم روی برگه های کاغذ استفاده از خودکار همچنین ارسا ل یک نامه دست نویس به یکی از دوستان بود  چون الان همه باید بجای کاغذ تو وبلاگ کتاباشونو بنویسن و برای نامه نگاری فقط از ایمیل استفاده کنن

و اینی که میان تو زندون به من لپ تاب میدن همینه

خدایا من این مرگ را از جان پذیرایم و در راه پیشرفت ایران عزیزم

حاضرم بمیرم تا درس عبرتی باشد برای دیگران که در جهت پسرفت

علمی کشور گام برندارند   پس ای کیبوردها مرا درآغوش بگیرید ای موسها به طرف من پرتاب شوید

روحم شاد

برای شادی روحم کلی برام کامنت بذارین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط علی  | 

کجائی انسانیت؟

دلم تنگ است و پراز فرياد

دردي دارم خسته ام ازين روزگار

فريادي دارم به بلندي كوه

و بغضي در گلو به سنگيني دنيا

هوا رنگ خفگي دارد و سينه ام سنگين از بوي گناه

روزگار حيله و نيرنگ روزگار دوروئي

روزگاري كه داشتن زندگيست

و نداشتن مرگ

روزگاري كه طفلي معصوم به جرم بي پولي پدر

در دادگاهي دونفره متشكل از پدر و مادر

با اندوه و اشك محكوم به مرگ ميشود

تا  هرگز پا روي زمين خاكي نگذارد

خدايا اينها را ميبينم

خدايا تحمل ندارم ديگر تاب ندارم

خدايا قلبم از شدت اندوه پاره ميشود

خدا ديگر نميتوانم اشك كودكي را كه در حسرت يك لقمه نان

دامان مادر را چنگ ميزند  ببينم

خدایا دیگر تاب دیدن کودکی را که داشتن یک اسباب بازی ساده برایش رویاست را

ندارم

خدايا طاقت ندارم ببينم مادري بخاطر نداشتن غذاي كافي درسينه شيري براي طفل

معصومش ندارد

خدایا دیگر طاقت دیدن چشمان گود رفته کودکی را که از فشار گرسنگی رمقی در

بدن ندارد را ندارم

خدایا تاب ندارم ببینم نامردی بی رحمانه بر سر کودکی میزند که پدر ندارد

خدايا ديگر تاب ديدن حتي يك قطره اشك را روي گونه هيچ كودكي ندارم

خدايا بي تابم و ازين بي تابي خواهم مرد تا ديگر هيچوقت گاه چشم جسمانيم به اين

دردها باز نگردد ولي آنگاه روحم در عذاب خواهد بود

  خدا هميشه برای کودکانی غمگینم که هیچگاه طعم کودکی را نچشیده اند 

خدا براي قطره اشكي خواهم گريست كه از گوشه چشمان معصوم كودكي كه در

حسرت يك آغوش مهربان گوشه اي ماتم گرفته است

خدا اين چه حكمتي است ؟اين قلبهاي كوچك و معصوم مگر چقدر تحمل اينهمه غم

را دارند

دلم تنگ است برای انسانیت برباد رفته

خدا به خدائيت قسم دلم تاب ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط علی  |