فقط بمان!!!!!!!!
یادم می آید دیروز
که زیر سایه ماه با تو قرار داشتم
ساعت آفتابیم خواب ماند
و من زير خرواري از ابر سپيد
خيس خيس از شبنم شرم
بي تاب
كاش تنها تكيه گاهم آفتاب نبود
ديگر اين آشيانه بي پرواز
برايم آرام نيست
ازين بي تفاوتي ماه
خسته و گريزانم
تو بهانه ماندنم هستي
پس ازين ترديدها نهراس
مشتاق ديدارم بمان
تا من هم اميد پرواز را در خودم زنده كنم
منتظرم بمان
مي آيم
بال پروازم باش
تا مرز بي نهايت!!!
---------------------------
((با من بمان))![]()
حرف بزن و تا بي نهايت حرف
چيزي بگو ساكت نمان و بي صدا حرف بزن
معناي سكوت را نميدانم
و بي صدائي برايم زيبا نيست
با تو تنهايم پس با من بمان
صدايم بزن
و آرام در آغوش بگير
ميخوام برگ باشم و در پائيز درخت
زير پايت خرد شوم
صداي شكستنم را ميشنوي؟
كاش اينگونه در تو بميرم و خاموش شوم
من هيچ نيستم و چون هميشه بي نياز از زندگي
شمعي هستم محتاج هوا
و دست مهرباني كه روشنائيم بخشد
تو آن دست مهربانم باش
ميخواهم برايت بسوزم و ذره ذره آب شوم
ميخواهم آرام به پايت بريزم
من ابرم و تو باد باش
مرا در خود بفشار
تا باز هم قطره قطره به پايت بريزم
كوير باش تا جرعه جرعه سيرابت كنم
من رويايم
و تو آسمان باش
ميخواهم در تو پرواز كنم و تا بي نهايت پرواز
تو آسمان باش
ومن ستارگانت ميشوم تا زيبائي شبهايت باشم
تو آسمان باش و من الهه روشنائي داستانهايت
...
