.::خواب::./فروغ فرخزاد
شب بر روی شیشیه های تار
می نشست آرام چون خاكستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میكرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان كاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میكرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سر انگشت كلید باغهای سبز
چشمهایت بركه تاریك ماهی های آرامش
كولبارت را بروی كودك گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:19  توسط علی
|
